آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن
لباسی برای پوشیدن
و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری
نامی برای خوانده شدن
کتابی برای آموختن
و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری
بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.
سقفی برای شاد کردن یک کودک
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری
لحظهای برای حس کردن
قلبی برای دوست داشتن
و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری
پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
"قیصر امین پور"
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم
با آن همه آشفتگی و حسرت پرواز
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم
بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم
حيف از گلي که در برابر باد بشکند ...
حيف از دلي که در برابر غم فرو ريزد ...
حيف از جايي که در آن ظلم بپا خيزد ...
حيف از مردي که نگاهي نا مردانه داشته باشد ...
حيف از اين همه عاطفه...
حيف از اين همه شور ...
حيف از بچه اي که کودکانه اي نداشته باشد...
حيف از زندگي اي که پايان نداشته باشد ...
حيف از کتابي که داستان نداشته باشد...
حيف از داستاني که نويسنده نداشته باشد ...
حيف از کاغذي که سياه نشود ...
حيف از هدفي که آغاز ندارد ...
حيف از سکوتي که شکسته نشود ...
گاهي كه از تو دور مي افتم به تمام ابرهايي كه بالاي سرت راه مي روند، حسوديم مي شود. آن وقت آرزو مي كنم كاش ابر كبودي بودم كه تو به خاطر باران دوستش داشتي. گاهي كه ديدنت محال مي شود به ستاره ها چشم مي دوزم كه مرا به ياد برق نگاهت مي اندازند و از ماه و خورشيد مي پرسم در چه روزي متولد شدند.
وقتي نيستي، روحم رود سرگرداني است كه احوال تو را از همه درياها مي پرسد. موجهايي كه حتي يك بار تو را ديده اند، هرگز به سكوت و ساحل نمي انديشند.
پيراهنم از من خوشبخت تر است، چون اولين كسي است كه نام تو را از صداي تاپ تاپ قلبم مي شنود.
چه كاروان، چه قطار، چه پرنده هاي آهنين، هر چه مرا به سوي تو بياورد و فاصله ما را كم كند، دوست داشتني است. مهم نيست اگر حتي همه راه را در خواب باشم.
هر كه تو را يك بار ببيند، شاعر مي شود. من از روز ازل شعر مي گفتم و آنها را براي فرشته ها مي خواندم. راستي پروانه هايي كه لاي دفترچه هاي خاطرات خشك شده اند هم شاعرند.
روزهاي ديدار هميشه باراني است. مثل هميشه فراموش مي كنيم چتري به همراه بياوريم و حرفهايمان زير باران تازه مي شوند.
در اين اتاق، در اين همه تاريكي، چه صبح دلپذيري جريان دارد. چراغ را روشن مي كنم، روياهايم بيدار مي شوند.
من حتم دارم دستي كه اولين گل سرخ را لبخند زنان در زمين كاشت، خوب مي دانست كه يك روز انبوهي از آن تقديم تو خواهد شد.
"محمدرضا مهدیزاده"

ای نگاهت نخی از
مدتی هست که هر شب، به تو می اندیشم
شبحی چند شب است، آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده، چنان ساده که از ساده گی اش
می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش
یک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزی اش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی یکرنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه، هر شبه تصویر تو نیست
اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست؟
پس چرا رنگ تو و آینه، این قد یکی ست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

دل من ! باز مثل سابق باش
با همان شور و حال عاشق باش
مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش
خواستی عقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش
بار پارو و لنگر و سکان
بفکن و دور از این علایق باش
هیچ باد مخالف اینجا نیست
با همه بادها موافق باش
"حسین منزوی"

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تر بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
"محمد علی بهمنی"
بابت تاخیر در آپ واقعا معذرت می خوام... الان به همگی دوستانی که توی این مدت به من لطف داشته اند و سر زده اند، سر می زنم...
یک توضیح کوچیک راجع به این شعر می خوام بگم: حقیقتش من از فروغ و شعرهاش خیلی خوشم نمی آد و این تنها شعری است از فروغ که من دوست دارم، پس لطفا شعر را کامل بخونید و اگر توی دریافت مفاهیمش مشکلی بود بگید تا براتون معنی کنم.
برای همتون آرزوی موفقیت می کنم.
به علی گفت مادرش روزی ...
علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق کاری
انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می کرد
بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک بوی شوکولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپریون
تو یه کجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
همچی که دس برد که به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میکشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز کودریشو پس می زد
رو بندرخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیرکا
سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه
علی کوچیکه
سحر شده بود
نقره نابش رو میخواس
ماهی خواابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب
علی کوچیکه
علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
قد بکشی خال بکوبی
جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل مسائل نکنی
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه آهای زکی !
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشوی می برتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خکه علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب
علی کجاس ؟
تو باغچه
چی میچینه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله
نه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکب ها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
"رهی معیری"
پس محبوبم
چشمانت براي من چه فايده اي دارد.
اگر قلبت براي من نمي تپد
پس قلبم برايت چه سودي دارد.
اگر نواي سازت براي من نيست
پس آوازهايت براي من چه سودي دارد.
پس اگر هيچگاه در زندگي عشق نورزيده اي
وجودت در كنار من چه اهميتي دارد.
محبوبم اميدوارم دلبسته شخص ديگري گردي
تا همراه با درد هجران، طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و آنگاه به خاطر اين نفرين همواره از من متشكر خواهي بود.
اگر روزي كسي را با تمام وجودت دوست داشته باشي حرف مرا بشنو
عشقت را
اشكت را
و تپش قلبت را
و بالاتر از هر چيز برق ديدگانت را دنبال كن
و آن روز كه عشق را در روح و جانت حس كردي بي پروا آن را
پذيرفته و لبخند خواهي زد
به نداي قلبت گوش فرا ده
و
آنگاه خواهي رفت تا با عشق بزرگت همنشين شوي.
ترا نفرين ميكنم
نفرين ميكنم كه عاشق ديگري گردي
تا در كنار درد هجران
طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و
آنگاه به خاطر نفرين همواره قدر دان من خواهي بود.
این احساس واقعی الانم بود، نمی خواستم پشت اون آپ قبلی به اون زودی چیزی بذارم ولی نتونستم
برام دعا کنید
ممکنه یه مدتی نیام
همین

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلکش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش کبوترها
چيست در کوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش کبوترها
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پک شقايق را در سينه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال که باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني کن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
"فریدون مشيري"

به بزمي ساده مهمان تو بودم؟
تو مي خواندي که «دل دريا کن اي دوست»
من اما غرق چشمان تو بودم؟
تو مي گفتي که پروا کن صد افسوس
مرا پرواي نام ننگ رفته است
من آن ساحل نشين سنگم، چه داني
چه ها بر اين سنگ رفته است
«مکش دريا بخون» خواندي و خاموش
تمنا گر کنار من نشستي
چو ساحل ها گشودم بازوان را
تو چون امواج در ساحل نشستي

تو، آن كه با من از همگان مهربان تري
هم ذات تر، هم آيينه تر، هم زبان تري
روح تو، سايه سار خلود و تفاهم است
مثل بهشتي، از همه جا، آشيان تري
مهتاب چيست؟ سايه ي لبخندهاي تو
خورشيد من! كجاست ز تو كهكشان تري
از نامت از نگاه خودت، از سخاوتت
آبي تري، زلال تري، آسماني تري
اي ابتداي هستي و اي انتهاي عشق!
مثل خدا، تو از همه كس جاودان تري
در خلسه كو "سهيل" تر از من، ستاره اي
يا بي كرانه تر از تو هم سايبان تري
"سهیل محمودی"
تیکه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی ایا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هست
"محمدعلی بهمنی"

حالم خیلی بده فقط برام دعا کنید!
